عبد الرحمن جامى
161
أشعة اللمعات ( فارسى )
به آنكه در ذى ظلّ بالقوّه بماند و از قوّت به فعل نيايد ؛ و از اين قبيل است حركت ممكن از عدم به وجود و از علم به عين ، تابع تجلّى وجودى حقّ است - سبحانه - كه حركتى است معقوله ؛ اگر چنانچه آن حركت معقوله واقع نشدى ، ممكن همچنان بر عدميّت خود ساكن بودى و از مرتبهء علم به عين جنبش ننمودى . « و اگر خود » بعد از امتداد سايهء ما بر اعيان ممكنات « آفتاب احديّت ما » بىپرده اسماء و صفات ، « از مطلع عزّت » يعنى قهر احديّت مر كثرت را « بتابد ، از سايه خود » كه بىكثرت شخص و نور و محلى كه سايه بر آن امتداد يابد نمىتواند بود « اثر نماند ؛ چه هر سايهاى كه همسايه آفتاب شود ، آفتابش به حكم قَبَضْناهُ إِلَيْنا « 1 » دربرگيرد » و از وى هيچ اثر باقى نگذارد ؛ « بيت : روى صحرا چو همه پرتو خورشيد گرفت * نتواند نفسى سايه بر آن صحرا شد عجب كارى است ! هرجا آفتاب بتابد » بىآنكه شخص ميان آفتاب و آنجا حايل گردد ، « سايه نماند و سايه را بىآفتاب » كه پرتو وى در مرتبهء ثانيه ، بر محلى افتد كه ميان وى و آفتاب حايلى باشد ، « خود وجود نبود ؛ هر چيز را ذاتى است » كه همه احكام و اوصاف وى مضاف به آن ذات است « و ذات سايهء شخص » كه حركات و سكنات سايه مستند به شخص است ، و ظاهر است كه اين حكم كه ذات سايهء شخص است در مثال بر سبيل تجوّز و توسّع صحيح است ، اما در ممثّل له بر سبيل حقيقت است ؛ زيرا كه بنده و همه صفات وى قائم و مستند به ذات حقّ است و چون ذات سايهء شخص باشد « لاجرم حركت سايه به حركت شخص باشد ؛ نظم : تا جنبش شخص هست مادام * سايه ، متحرّك است مادام چون سايه ز ذات يافت مايه * پس نيست خود اندر اصل سايه چيزى كه وجود او به خود نيست * هستيش نهادن از خرد نيست هستى كه به حقّ قوام دارد * او نيست و ليك نام دارد » .
--> ( 1 ) . فرقان ( 25 ) آيهء 46 .